توجه : این متون در برگه های " ابر و باد" یا "تذهیب" متناسب برای ایام ولادت یا شهادت امام صادقجهت نصب در مسجد ،  پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... می باشد


گفته بودند :"فلاني پشت سرت بدگويي كرده ."

دست هايش را برد بالا.

گفت:"خدايا ! من بخشيدمش ، تو هم اورا ببخش "

 

 

هر بار كه مي رفت آدم هاي تازه اي با خودش مي برد. مي نشست وسط بيابان ،كنار قبر ،سلام مي داد به همه ي انبياء ، خودش را مي انداخت روي قبر ، سلام مي كرد ...  . گريه مي كرد ...  .  گريه مي كرد ...  .

مي گفت:"قبر جدم علي بن ابي طالب است . بايد همه اين جا را بشناسند و بيايند زيارت . "

þ

تا آن زمان قبر جدّش مخفي بود .

 

 

 

حج . ميقات . همه احرام پوشيدند و لبيك گفتند . خواست لبيك بگويد ...  . زبانش بند آمد ، بي رمق شد .

داشت مي افتاد از شتر . خواست لبيك بگويد ...  . زبانش بند آمد ، بي رمق شد . پرسيدند :"چرا نمي گويي؟"

گفت :"چطور بگويم لبيك،وقتي مي ترسم در جواب بگويند : لا لبيك!"

 

 

 

پرسید : " مادوست تان داریم. برای همین بچه هایمان را به نام شما و پدرانتان می گذاریم. آیا سودی برای ما دارد؟"

جواب داد : "بله به خدا قسم! هل الدین إلا الحب؟"

 

 

 

 

مهمان ها که می خواستند کمک کنند نمی گذاشت. خودش کارهایشان را می کرد. می گفت :" پیامبر به ما خانواده اجازه نداده است، مهمان هایمان را بکار بگیریم."

 

 

 

هرچهار تا شاگرد امام بودند، ولی نظرشان خیلی با او فرق داشت. ابوحنیفه ازامام درس یاد می گرفت، مالک ازابوحنیفه، شافعی ازمالک  و احمدبن حنبل ازشافعی. بعدها هرکدامشان شدند رئیس یکی ازمذاهب اهل سنت.

 

 

سفیان صوری، صوفی معروف آمد پیش امام

ـ سفیان! تو که تحت تعقیب هستی و می دانی که جاسوسان حکومت هم مراقب من هستند، اینجا چکار داری؟

خدمت رسیدم نصیحتی بکنید.

ـ هروقت نعمت خدابرایت زیاد شد، سجده کن و شکر. هروقت هم که روزیت کم می شود، استغفار کن و توبه. هروقت هم برای چیزی غصه دارشدی بگو: لاحول و لا قوه الاّ بالله العلی العظیم.

 

 

 

لبنانی بود، ولی دوست داشت یک خانه هم توی مدینه داشته باشد. پول داد به امام گفت:" زحمتش را شما بکشید."

گفت :" یک خانه خوب برایت خریده ام. ایهم قباله اش."

ویک کاغذ گذاشت جلویش. مرد خواند:" جعفرابن محمدبرای این مرد خانه ای دربهشت خریده است که یک طرف آن به خانه رسول اکرم متصل است، طرف دیگرش به خانه امیرالمؤمنین و دو طرف دیگرش به خانه ي امام حسن و امام حسین."

مرد با خوشحالی کاغذ را بوسید و گذاشت روی چشمانش. امام گفت : " پولت را دادم به فقرای مدینه."

خانواده اش را قسم داده بود وقتی مرد، نوشته را بگذارند توی کفنش.

روز بعد ازدفنش آمدند سرقبرش؛ دیدند نوشته ای آنجا گذاشته شده:"جعفربن محمد به وعده اش وفا کرد."

 

 

 

 

اسماعیل پسر بزرگش، مرده بود. کفن را ازروی صورتش کنارزد، پیشانیش را بوسید. بلند گفت:" اسماعیل مرده است یا زنده؟" همه گفتند:" مرده"

دوباره کفن را کنار زد پرسید:" این کسی که مرده کیست؟"

همه جواب دادند:" اسماعیل"

دوباره ...

þ

بعد ازشهادت امام یک عده شدند اسماعیلیه. گفتند اسماعیل زنده است. او امام است، نه موسی ابن جعفر.

 

 

 

خودش و دخترش دوتایی زارزار گریه می کردند. گاوش مرده بود. همه ي دارو ندارش مرده بود. اما گفت:" می خواهی زنده اش کنم؟ زن زد توی سرش:" حالا که بیچارگیم را می بینی، لااقل مسخره ام نکن.

پایش را زد به گاو و زیر لب چیزی گفت. گاو زنده شد. زن داد زد:" به خدا این خود عیسی بن مریم است!"

سرش را که برگردان، امام بین جمعیت گم شده بود.

 

 

 

والی مدینه مأمور فرستاده بود برای دستگیریش. گفته بود:" یا خودش را می آورید یا سرش را."

گفت :" نمی آیم. می خواهی چه کنی؟"

ـ دستور داریم، اجرایش می کنیم.

ـ بروید، بروید، که هم به نفع آخرتتان است و هم به نفع دنیایتان.

نرفتند. اما دستهایش راگرفت رو به آسمان و چیزی زیر لب زمزمه کرد. فقط شنیدند که می گفت همین الآن. بعد صدای فریادی ازدور. امام گفت : " بروید که رئیس تان هلاک شد." وقتی رفتند جنازه اش را دیدند.

 

 

 

كارگرها كه كارشان تمام مي شد ؛ هنوز عرق شان خشك نشده ، مزدشان را مي داد.

 

 

 

سهل از خراسان آمده بود :میگفت چرا قیام نمی کنید با اینکه پیروان ویاران زیادی دارید؟امام دستور داد تنور را روشن کردند داغ که شد گفت:پاشو برو داخل تنور! رنگش پرید همان موقع هارون مکی وارد شد امام گفت:کفش هایت را در آور و وارد تنور شو!هارون توی تنور بود و امام با سهل حرف می زد او هم این پا و آن پا می شد یک نگاه به امام می کرد یک نگاه به تنور امام متوجه حالش شد وبه او فرمودبلند شو!برو ببین داخل تنور چه خبر است؟در تنور را برداشت دید هارون چهار زانو نشسته توی آتش امام اشاره کرد بیرون آمد گفت:ای سهل ! در خراسان چند یار این گونه پیدا می شوند؟گفت:مثل من زیاد مثل این هیچ کس.

 

 

منصور گله کرده بود از امام. گفته بود:"چرا پیش ما نمی آیی؟"

جواب داده بود:" نه کاری کرده ام که از تو بترسم، نه اهل آخرت و معنویتی که لااقل به این امید پیشت بیایم. نعمتی هم برایت نمی بینم که بخواهم تبریک بگویم. تو هم که این پست و مقام را مصیبت نمی بینی که برای تسلیت بیایم. می شود بگویی برای چه باید بیایم؟!"

 

 

 

چشم هایش داشت بسته می شد.گاه گاه از گوشه و کنار خانه صدای گریه بلند می شد. منتظر نشسته بودند کنار بسترش.خودش گفته بود جمع شان کنند. هیچ کس نمی دانست این لحظات آخر چه  می خواهد بگوید. نگاه کرد به صورت تک تک شان، گفت:" ما کسی که نماز را سبک یشمارد، شفاعت نمی کنیم."

 

 

كلافه شده بود منصور .مگس دور سرش مي چرخيد ، روي سر وصورتش ، كنار گوشش وز وز مي كرد . با درماندگي از امام پرسيد : " اصلا اين مگس را خدا براي چي آفريده ؟"

امام لبخند زد ، گفت :"تا تكبر ستم گران را بشكند و خوارشان كند."

 

 

 

خبر مرگ چگر گوشه اش ، اسماعيل ، را به او داده بودند. نشسته بود سر سفره ي غذا . تبسمي بر لب داشت .

ـ پسر پيامبر ! عجيب است پسر بزرگ تان كه آنقدر دوستش داشتيد مرده ، شما خوش حاليد!؟

ـ چرا چنين نباشم ، مرگ حق است !

وقتي براي دفن پسرش مي رفت ، شنيدم كه مي گفت:"منزه است خدايي كه جان فرزندان ما را مي گيرد ، ما در مقابل بيش تر از قبل دوستش داريم !"

 

 

 

محمد . اسم پسرم  را گذاشته بودم محمد . سرش را خم كرد ، گفت :"محمد"

سرش را برد پايين تر ، گفت :"محمد"

نزديك بود سرش بيايد روي زمين . گفت :"محمد...جانم ، پدر و مادرم ، تمام عالم فداي جدم محمد " . نگاهش مي كردم.

ـ مبادا ناراحتش كني . مبادا با او بد حرف بزني . بزني اش ... خانه اي كه در آن اسم محمد باشد ،هر روز تقديس مي شود.   

 

 

 

گفت :"دوست تان تو برادران تواند . دوست شان داري ؟ "

گفتم :"آن قدر كه هر روز چندتاشان را مهمان مي كنم."

گفت :"مي داني فضيلت آن ها از تو بيش تر است ؟"

گفتم :"ولي من آنها را مهمان مي كنم"

گفت :" وارد خانه ات كه مي شوند براي تو و خانواده ات طلب آمرزش مي كنند و بيرون كه مي روند گناهان تو و خانواده ات را مي برند."

 

 

 

آنقدر امروز و فردا كرد تا بالأخره راضي شد يك روز بيايد. منجم بود. ساعت خوب را برايخودش مي خواست ، ساعت نحس را براي امام. قرار بود زميني بين شان تقسيم شود . كار كه تمام شد ، انگشت به دهان مانده بود كه چرا بر عكس !؟ چرا همه چيز به ضرر من !؟ امام گفت :" نشنيده اي سخن پيامبر را كه فرمود : روزتان را با صدقه شروع كنيد كه نحسي آن از بين برود ؟"


برگرفته از كتاب ( در محضر آفتاب)از مجموعه كتب 14 جلدي چهارده خورشيد و يك آفتاب


برچسبك: حضرت امام صادق, خاطره, ائمه, داستان كوتاه, داستانك


 

با استعانت از حجه بن الحسن اين منبرک روز جمعه هفتم اسفند 1388 در مسجد گفته شدبا موضوع منبرکهای داسـتـانی | لينک ثابت